حضرت فاطمه (س) و ارتباط با حور العین

1- ارتباط با حورالعین /  نوید به سلمان نسبت به همسر بهشتی

فَمَه إجلِس وَ اعقِل ما أقولُ لَک، إنّى کُنـتُ جالِسـهً بِـالأمسِ فـى هـذَا المَجلِس، وَ بابُ الدّار مُغلَقٌ، وَ اَنَا اَتَفَکُّر فِى انقِطاعِ الوَحىِ عَنّا وَ انصِرافِ جَوارٍ لَم یَرَ الرّأونَ بِحُسنِهنَّ، وَ لا کَهَیئَتِهِنَّ وَ لا نَضارَةَ وُجُوهِهِنّ، وَ لا أزکـى مِـن ریحِهِـنَّ، فَلَمّا رَأیتُهُنَّ قُمتُ إلَیهِنَّ مُتَنَکِّرهً لَهُنَّ فَقُلْتُ بِأَبِی أَنْتُنَّ مِنْ أَهْلِ مَکَّةَ أَمْ مِنْ أَهْلِ الْمَدِینَةِ فَقُلْنَ یَا بِنْتَ مُحَمَّدٍ لَسْنَا مِنْ أَهْلِ مَکَّةَ وَ لَا مِنْ أَهْلِ الْمَدِینَةِ وَ لَا مِنْ أَهْلِ الْأَرْضِ جَمِیعاً غَیْرَ أَنَّنَا جَوَارٍ مِنَ الْحُورِ مِنْ دارِالسّلام، أرسَلَنا رَبُّ العِزَّةِ اِلَیـکِ یـا بِنتَ مُحَمّدٍ اِنّا اِلَیکِ مُشتاقاتٌ فَقُلتُ:

لَلّتى أظُنّ أنها اَکبَرُ سِنًّا مَا اسمُکِ فَقالَت:

إسمى مَقدُودَه قُلتُ:

لِمَ سُمّیتِ مَقدُودَه قالَت:

خُلِقتُ لِلمِقدادِ بنِ الأسودِ الکِندى صَاحِبِ رَسُولِ اللَّهِ ص فَقُلْتُ لِلثَّانِیَهِ مَا اسْمُکِ قَالَتْ ذَرَّهُ قُلْتُ وَ لِمَ سُمِّیتِ ذَرَّهَ وَ أَنْتِ فِی عَیْنِی نَبِیلَهٌ قَالَتْ خُلِقْتُ لِأَبِی ذَرٍّ الْغِفَارِیِّ صَاحِبِ رَسُولِ اللَّهِ ص فَقُلْتُ لِلثَّالِثَهِ مَا اسْمُکِ قَالَتْ سَلْمَى قُلْتُ وَ لِمَ سُمِّیتِ سَلْمَى قَالَتْ أَنَا لِسَلْمَانَ الْفَارِسِیِّ مَوْلَى أَبِیکِ رَسُولِ اللَّهِ».

«بنشین و درست بیندیش در آن چه که براى تو بازگو مى کنم. دیروز در اینجا نشسته بودم و فکر مى کردم که با وفات رسول خـدا، وحـى الهى از ما قطع گردید و از رفت و آمد ملائکه دیگر خبرى نیست.

ناگاه در بسته منزل باز شد و سه دختر وارد شدند که از نظر زیبایى و شادابى و خوش بویى بى مانند بودند و هیچ چشمى به زیبایى آنان ندیده است از جایم برخاسته به سوى آنان رفتم، حال آنکه چندان خوش آیند من نبود. پرسیدم: از زنان مکه یا مدینه اید؟ پاسخ داد: «اى دختر محمد ! ما از اهل مکه و مدینه و از مردم روى زمین نیسـتیم، از حوریان بهشتى و عاشقان دیدار تو هسـتیم کـه پروردگـار مـا را بسـوى تـو فرستاده است».

از آن یک که بزرگتر مى نمود، پرسیدم، اسم تو چیست؟

جواب داد: «مقدوده»

گفتم: چرا مقدوده؟

گفت: براى زندگى با «مقداد بن اسود» آفریده شده ام.

از دیگرى پرسیدم: نام تو چیست؟

گفت: «ذره»

گفتم: تو در دیدگان من بزرگ و نجیب مى آیى، چرا ذره؟

گفت: براى همسرى با «ابوذر غفارى» خلق شده ام از سومى پرسیدم: تو چه نام دارى؟ 

گفت: «سلمى» پرسیدم: چرا سلمى نامیده شده اى؟

گفت: خداوند مرا براى «سلمان فارسى» غلام پدرت آفریده است سپس حوریان بهشتى خرمایى تازه که خوش بـوتر از مشـک بـود، بـه مـن بخشیدند.

سلمان فارسى مى گوید: از آن خرما مقدارى بمن عطا فرمود. خرماها را برداشته در کوچه هاى مدینه به طرف منزل مى رفتم، به هر کـس از اصحاب رسول خدا  مى رسیدم، مى پرسید، چه بوى عطر دلنشینى! آیـا مشک با خود حمل مى کنى؟»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن